|
خوش باش دیوونه | ||
|
سلام جیگرا خوشگلاااااااااااااااااااااااااااااااا و آقایون و خانومااااااااااااااااااااااااااااااااااا یه مدت نبودم اخه خودتون که میدونید این شتریه که در هر خونه ای میخوابه و تا بدبختت نکنه نمیررررررررررررررررره که نمیره فکر بدبد نکنید (منظورم کابوس امتحاناست ) بگذریم هر چی بود تموم شد و خوب و بدش هم زیاد مهم نیست
چیکار کردم با عصبانیت گفتم :از صبح که مینالی و نمیذاری کسی بخوابه الانم که میخوام برم دیگه چته و کلی از این حرفا یهو مامی گفت :خودتو نگاه کن. ای بابا خودمو دیدم تو نگاه کن .بنده خداااااا بهم گفت مانتو نپوشیدی چجوری میخواااااااااای بری منم خودمو گرفتم (با اینکه تو دل خودم میخندیدم اخه ضایع شدم )گفتم از بس که غر غر میکنی اول صبحی
[ جمعه دهم تیر 1390 ] [ 19:42 ] [ آیس ]
دوستای گل دوست داشتنی خودم میخوام براتون قضیه خودم و پسر همسایمون رو بگم ......
یه روز صبح زود از خواب بیدار شدم خیلی شارژ و سر حال یودم و دلم میخواست به کسی گیر بدم و یا باکسی دعوا کنم خلاصه تو فاز شلوغ کاری و اذیت کردن(به زبون خودمونی کرم ریختن)بودم از رو تخت بلند شدم و دست و صورتمو شستم تا اینو گفتم مامانم سری تکون دادو گفت خدا امروزو به خیر بگذرونه از خونه زدم بیرون
هرکاریش کردم نیومد بیرون (اخه یه بار سر شو شکونده بودم توبازی )
منم بهم بر خورد و گفتم پوریااااااااااااااااااااااااااا منم دیدم فایده ای نداره رفتم بدوبدو خونه و کبریت آوردم و درخونه رو آتیش زدم و با خیال راحت بر گشتم خونه و خیلی ساکت نشستم پای تلویزیون
به بابام گفت کار وروجک خودته کار هیچکس نمیتونه باشه جز این وروجک خانوم بابام رو به من کرد و گفت آره کار توئه؟؟؟ بابام هیچی نگفت(اخه من بچه آخری بودم و ناز نازو )مامانم گفت برم خصارتشونو بدم که از اول صبح خودمو آماده کرده بودم ....
بووووووووووووووووووووووووووووس
[ سه شنبه دهم خرداد 1390 ] [ 12:49 ] [ آیس ]
بزار اول دعواهامو بکنم بعد بریم سر اصل مطلب. وای نه دلم نمیاد دعواتون کنم مخصوصا مرتضی رو اخه اخه اخه اخه نداره دیگه خب بوسم کرده اونم خیلی
منم خجالت کشیدم و گروه و ترک کردم فکر کردی اینجوری شد نه بابا پرو پرو بهش گفتم صداشناس نیستی استادی که تو باشی خب منم میشم شاگرد و با کمال پرویی موندم و شدم آینه ی دق کردنش ما همینجور همینجور باهم دشمن تا روز آخر صدام زد منم مغرور( در حالی که از ترس مرده بود )رفتم جلو و گفتم چیه چته چیکار داری؟؟؟
گفت هیچی نگاش کن میفهمی گفتم به چه درد میخوره؟؟؟!!! گفت:لازمت میشه منم گفتم واسه چی لازمم میشه خلاصه داشت اینارو میگفت مدیر رسید و منم برگه رو گذاشتم تو جیبم بعد یارو رفت منم به دوستم گفتم دوستم گفت بهت شماره داده که باهاش دوست شی ما برگرو پاره کردیم تا فرداش اومد بهش دادم و بهش گفتم چسپش بزن و بزار تو جیبت جای دیگه لازمت میشه نخندینا این مال اون موقعه ها بود ولی حالا محاله که با یه نفر باشم (حداقل حداقل حداقل 4رو دارم باهم )گفتم که بچه بودیم و نادون
[ یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390 ] [ 0:17 ] [ آیس ]
میخوام از خاطره هام بگم دیدین مثل مادر بزرگا که قصه میگن ولی این قصه واقعیه شاهزاده داره از اونا که خیلی دوست دارینا بعد دیگه یه دختری توش هست که من باشم.زیاد خوشمل نیستم ولی خب راه مخ زنی رو خوب پلتم البته به مقدار لازم اشوه و ناز و قر و ادا اطفار و از اینا ........از کدومش بگم؟؟؟؟؟از مدرسه بگم از دانشگاه از استاد از دانشجوها از شیطونی خودم نمیدونم خودتون بگین کدومش ؟؟؟؟مطلب درخواستی هم میقبولیم
[ جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390 ] [ 2:38 ] [ آیس ]
سلام برو بکس خوبین که ......
خیلی خیلی عصبی در حالی که میخندم . گریه هم به وقتش ....... میخوام از خاطراهم بگم از خودم ولی به قول آدم بزرگا رسم ادب میگه اول سلام ..... پس سلام به همگی .......................................
[ دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390 ] [ 17:42 ] [ آیس ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||