تبليغاتX
html> خوش باش دیوونه

خوش باش دیوونه
سلام جیگرا خوشگلاااااااااااااااااااااااااااااااا و آقایون و خانومااااااااااااااااااااااااااااااااااا 


یه مدت نبودم اخه خودتون که میدونید این شتریه که در هر خونه ای میخوابه و تا بدبختت نکنه نمیررررررررررررررررره که نمیره

فکر بدبد نکنید (منظورم کابوس امتحاناست )

بگذریم هر چی بود تموم شد و خوب و بدش هم زیاد مهم نیست


بریم سر اصل مطلب ......................................


جاتون خالی یه روز امتحان داشتیم و ماهم یه روز قبلش با بروبکس رفته بودیم پارتی و خوش بگذرونیم و ......

و تا دیر وقتم اونجا بودیم و هی قر دادیم و هی قر دادیم و جاتون خالی زدیم و رقصیدیم و خوردیم ........

و تا به خودمون اوردنمون که ساعت 1شده بود منم خسته و بی حال برگشتم خونه و بی حال افتادم رو تخت

و رفتیم تو فضا .


فکرشو کن ساعت 10امتحان داشتم و 9با صدای غر غر مامی (که دست گلش دردنکنه)از فضا اومدیم بیرون


و به سرعت برق و باد لباس پوشیدیم و رفتیم بیرون که بریم واسه امتحان که مامی صدام زد فکر میکنید من

چیکار کردم با عصبانیت گفتم :از صبح که مینالی و نمیذاری کسی بخوابه الانم که میخوام برم دیگه چته
 

و کلی از این حرفا یهو مامی گفت :خودتو نگاه کن. ای بابا خودمو دیدم تو نگاه کن .بنده خداااااا

بهم گفت مانتو نپوشیدی چجوری میخواااااااااای بری منم خودمو گرفتم (با اینکه تو دل خودم میخندیدم اخه ضایع شدم )گفتم از بس که غر غر میکنی اول صبحی

خلاصه پوشیدیم و رفتیم و بقیه اشو بعدا میگم اخه اینجوری عزیزااااااااااای من خسته میشن و تو دلشون کلی چیز بهم میگن


بازم میگم خیلی خیلی دوستون دارم و میبوسمتون

[ جمعه دهم تیر 1390 ] [ 19:42 ] [ آیس ]
دوستای گل دوست داشتنی خودم میخوام براتون قضیه خودم و پسر همسایمون رو بگم ......

یه روز صبح زود از خواب بیدار شدم خیلی شارژ و سر حال یودم و دلم میخواست به کسی گیر بدم و یا باکسی دعوا کنم خلاصه تو فاز شلوغ کاری و اذیت کردن(به زبون خودمونی کرم ریختن)بودم از رو تخت بلند شدم و دست و صورتمو شستم و رفتم سراغ مامی جونم و گفتم سام علیک مامی خودم

تا اینو گفتم مامانم سری تکون دادو گفت خدا امروزو به خیر بگذرونه ......... منم بهش گفتم مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــامــــــــــــــــــــــــــــــــان!!!!

صبحونه رو که میخوردم تو فکر این بودم که کی رو اذیت کنم و به کی گیر بدم هر کاری کردم نفهمیدم

از خونه زدم بیرون که یهو چشمم خورد به پسر همسایه .سوژه رو پیدا کردم و خوشحال که باهم میریم بازی میکنیم و )یعنی اذیتش کنم.


تا من رسیدم اون رفت تو حیاط خونشون .بهش گفتم پوریاااااااااا بیا بیرون از حیاط باهم بازی کنیم ولی بپچه پررررررررررررررومیگه نه نمیام و باتو بازی نمیکنم

هرکاریش کردم نیومد بیرون (اخه یه بار سر شو شکونده بودم توبازی )

 

منم بهم بر خورد و گفتم پوریااااااااااااااااااااااااااایا میای بیرون یا در خونتونو آتیش میزنم آخه در خونشون تخته ای بود ولی بازم قبول نکردو نیومد

منم دیدم فایده ای نداره رفتم بدوبدو خونه و کبریت آوردم و درخونه رو آتیش زدم و با خیال راحت بر گشتم خونه و خیلی ساکت نشستم پای تلویزیون


مامانم فهمید اخه من هیچ وقت آروم نمیشنم و همیشه ورجووورجوئه میکنم تا اینکه بابام اومد و گفتم نمیدونم کدوم از خدا بی خبری در خونه ی همسایه رو آتیش زده تا اینو گفت مامانم نگام کردو

به بابام گفت کار وروجک خودته کار هیچکس نمیتونه باشه جز این وروجک خانوم

بابام رو به من کرد و گفت آره کار توئه؟؟؟ منم گفتم آررررررررره اااااخه پسر پررررو بهش میگم بیا بیررون نمیاد منم درشونو آتیش زدم تا بیاد پسره ی ترسو حقش بود یه قیافه ی حق به جانب هم گرفت

بابام هیچی نگفت(اخه من بچه آخری بودم و ناز نازو )مامانم گفت برم خصارتشونو بدم که از اول صبح خودمو آماده کرده بودم ....


از اون روز به بعد دیگه من پوریارو ندیدم که ندیدم    خوشگلای من خوش باشین دوستون دارم

بووووووووووووووووووووووووووووس بوووووووووووووووووووووووووووووووس

 

 


 

 

[ سه شنبه دهم خرداد 1390 ] [ 12:49 ] [ آیس ]
بزار اول دعواهامو بکنم بعد بریم سر اصل مطلب. وای نه دلم نمیاد دعواتون کنم مخصوصا مرتضی رو اخه  اخه اخه اخه نداره دیگه خب بوسم کرده اونم خیلی


یادمه بچه که بودم (هنوزم بچه ام )یعنی اگه درست بگم 14سالم بود. رفتیم تو فاز سرود و شعر و و از این حرفا

خلاصه یه پسر خوشگله اومد شد ریس گروه و ارگ زن ما


تا ساعت 11شب تمرین میکردیم و کلی باهم راحت بودیم دعوا اذیت و دوست شده بودیم تا اینکه پسره برگشته به من میگه تو با این صدات تو با این صدات باید بری تو برره بخونی نه اینجا ......

منم خجالت کشیدم و گروه و ترک کردم فکر کردی اینجوری شد نه بابا پرو پرو بهش گفتم صداشناس نیستی

استادی که تو باشی خب منم میشم شاگرد و با کمال پرویی موندم و شدم آینه ی دق کردنش

ما همینجور همینجور باهم دشمن تا روز آخر صدام زد منم مغرور( در حالی که از ترس مرده بود )رفتم جلو و گفتم چیه چته چیکار داری؟؟؟


یه برگه به ما داد؟؟!!!منم گفتم چی هست حالا این


گفت هیچی نگاش کن میفهمی

گفتم به چه درد میخوره؟؟؟!!!

گفت:لازمت میشه

منم گفتم واسه چی لازمم میشه

خلاصه داشت اینارو میگفت مدیر رسید و منم برگه رو گذاشتم تو جیبم





بعد یارو رفت منم به دوستم گفتم دوستم گفت بهت شماره داده که باهاش دوست شی

آقا رگ غیرته ورم کرد هی ورم کرد و هی ورم کرد یعنی خیلی خیلی ورم کرد (اونموقعه فکر میکردم به هردختری شماره داده بشه یعنی دختره اینکاره است منم بهم برخورد)


ما برگرو پاره کردیم تا فرداش اومد بهش دادم و بهش گفتم

چسپش بزن و بزار تو جیبت جای دیگه لازمت میشه

نخندینا این مال اون موقعه ها بود ولی حالا محاله که با یه نفر باشم (حداقل حداقل حداقل 4رو دارم باهم )گفتم که بچه بودیم و نادون

[ یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390 ] [ 0:17 ] [ آیس ]
میخوام از خاطره هام بگم دیدین مثل مادر بزرگا که قصه میگن ولی این قصه واقعیه شاهزاده داره از اونا که خیلی دوست دارینا


بعد دیگه یه دختری توش هست که من باشم.زیاد خوشمل نیستم ولی خب راه مخ زنی رو خوب پلتم البته به مقدار لازم اشوه و ناز و قر و ادا اطفار و از اینا ........از کدومش بگم؟؟؟؟؟از مدرسه بگم از دانشگاه از استاد از دانشجوها از شیطونی خودم نمیدونم خودتون بگین کدومش ؟؟؟؟مطلب درخواستی هم میقبولیم


[ جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390 ] [ 2:38 ] [ آیس ]
سلام برو بکس خوبین که ......


من آیس هستم دختری آزاد ولی گرفتار _ تنها ولی با همه _خوشحال ولی گریون _


خیلی خیلی عصبی در حالی که میخندم . گریه هم به وقتش .......


میخوام از خاطراهم بگم از خودم ولی به قول آدم بزرگا رسم ادب میگه اول سلام .....


پس سلام به همگی .......................................

[ دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390 ] [ 17:42 ] [ آیس ]
درباره وبلاگ

نظر خصوصی ممنوووووووووووووووووووووووووع توجه توجه دوستای عزیزم نظر خصوصی نذارین

اینجا خونه ی خودتون راحت باشین جدی میگم با زیر شلواری و لباس راحتی بیایین

و هرچی که دوست دارین بگین هرچی ...........
امکانات وب
-- Begin www.Pichak.net Upload picture -->


قالب میهن بلاگ

download

قالب بلاگ اسکای

اخلاق اسلامی